سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
حذف تبلیغات طمع‌زا از رسانه ملّی

مینی مال 2

ارسال‌کننده : سادات موسوی در : 92/10/16 9:30 عصر

- غذا خوردن سر سفره ی بی سبزی! مثل خوندن یادداشتی تو یه وبلاگ بی پروفایله!

- از خطاهای نوشتاری متنم
خوووووووب میفهمی
چقدر اینجا کسی
دستش
دلش
ذهنش 
همیشه سخت
درگیر است!

- ما زنهای ایرانی هم موجودات عجیبی هستیما! وقتی خودمون مریض میشیم انقدر اذیت نمیشیم تا وقتی شوهرمون ناخوش میشه!

- اگه میخوای اخلاق آدمی رو بشناسی : باهاش: 1- همسفر شو 2- همکارشو 3-همسایه شو!

- امیلی در نیومن
بابام میگه : همه ی خوشگلا بداخلاقن! 

- حتی یه نشونه هم کافیه؛
برا کسی که دنبال جواب میگرده...
 
- تبلیغش رو تو تلویزیون دیدین؟!
آقاهه با چه آآآآآآآآآآآب و تااااااااابی میگه:
"کباب پزپلین یه سیخ گردون هم دااااااااااره!"
و...
حرفی که همیشه تو ذهنم میاد با شنیدنش :
" قربونت! تو گوشتشو برسون! ما میدونیم چه جوری بچرخونیمش "

- یکی به این تی وی بگه: هرکی خوش تیپه لزومن نمیتونه مجری یا کارشناس باشه! آخه یه صدایی! یه قدرت کلامی! ارتباط چشمی با دوربین و... :-\

- ظلم دامن تماشاچی های ساکت رو میگیره! چه قبول داشته باشن چه نه! این قانون خداونده!

- زندگی...تلخ و شیرینتش با همه...رکود و هیجانش باهم...فکر میکنم وقتی تموم بشه و بریم...حس کنیم هیچ اتفاقی نیافتاده!

- ینی حسی که در روشن کردن ماشین لباسشویی هس
تو روشن کردن جارو برقی نیس! :)

- آسمون هم با این وسعتش مردد شده; تو زمونه ی ما... 

- و چه خوب است
زمان
لحظه ی آخر دارد! 

- کار دل قاعده بردار نیس!
برا همین نباید بهش رو بدی! وگرنه معلوم نیست تا کجا ببردت! 
از اون که شاعر میگه نیشش زفولاد هستا! بزن دل و جیگرتو دربیار خودتو راحت کن!

- یه جایزه ای هس برا فیلم های اونور آبی؛
به اسم "تمشک طلایی"که از طرف تماشاچیان و منتقدین به "بدترین فیلم" داده میشه!
من به نمایندگی از شهروندان کشور هنرپرورمون ایران اجازه میخوام ؛
جایزه ی تمشک طلایی در بخش عنوان گذاری رو بدم به اون کسانی که عنوان " مسکن اجتماعی" رو جایگزین "مسکن مهر" کردن!
خداییش آدمو یاد مفاهیم کمونیستی و نیازمندان و این چیزا میندازه! یعنی آخر هنره!
و باعث بالا رفتن اعتماد به نفس اون بندگان خدایی میشه که قراره 40 درصد درآمدشون رو فقط! برای اجاره ی اون "مسکن اجتماعی"! بدن...

- همیشه دنبال لذت بردن هستیم، از افراد،کارها،اشیا و...
درحالی که سختی ها،تلخی ها، و ناگوارهاست که به ما قدرت،دانایی و توان تفکر میدن!
فقط باید گفت: ربنا ولا تحمل علینا ما لاطاقت لنا به! 

 

- داشتم با لبتاب کار میکردم یهو فهمیدم وقتشه برم مدرسه پسرم.
بدو بدو حاضرشدم، دخترم رو هم حاضر کردم، بدو بدو سوارتاکسی شدم.
موقع پیاده شدن اومدم که کرایه بدم دیدم موس تو دستمه!...ینی تا این حد!

- وقتی که
هفت پشت غریبه 
بامرام تر از هرفامیلی ست!
باید
به حال همچین روزگاری
سخت...گریست! 

- سلام برسربازان گمنام آقا امام زمان
کسانی که بی ادعا بارهای بزرگی را برمیدارند
تا وظیفه ای روی زمین نماند
بی هیچ توقعی برای تشکر یا بزرگ شدن اسمی! 

- آلزایمر
می‌تواند بهترین بیماری جهان باشد ،
تا هر ثانیه یادت نیفتد
که چه شد، چه میشود و چه خواهد شد!

- وقتی مادر یا پدر میشی باید همیشه خوب باشی!
چون همیشه یه جفت چشم قلمبه ی براق در جواب سوالش فقط منتظره بشنوه:
" آره گلم تو رو که دارم مگه میشه خوب نباشم! "

لینک مرتبط : مینی مال 1




کلمات کلیدی :

عشق من تولدت مبارک

ارسال‌کننده : سادات موسوی در : 92/4/21 7:29 عصر

به نام خدا

22 تیر...22تیر
فرداست...
یه حرف تکراری:
"انگار همین دیروز بود!"

ولی واقعن زمان چه زود میگذره...

22 تیر 85...تولد فرزند روحی من...عاشقانه...وبلاگم رو میگم!

22 تیر87...تولد عشق من...راضیه...گل دخترم رو میگم!

سوژه ی بهترین عکس های من:



یه حرف تکراری دیگه:
"بچه ها بزرگ میشن... ما پیر میشیم!" 

راضیه خیلی مهربونه برای همین هم خیلی زود حالات روحی منو از چهره م میخونه.
هر روز برام نقاشی میکشه؛ نه یکی نه دوتا! بعد نقاشیش رو با حوصله میپیچه تو کاغذ کادو.
آروم میاد پیشم و درحالی که دست هاش رو پشتش گرفته میگه: " مامان! چشماتو ببند!"
بعد "طی مراسم خاص" نقاشی قشنگش رو که با رنگهای خیلی شادی رنگ کرده بهم هدیه میکنه :)
دوستش دارم...مثل همه ی مامان های دنیا...
بهش میگم :
دخترم بزرگ شدی میخوای دکتر بشی؟
میگه:
نه!
میخوای مهندس بشی؟
نه!
میخوای معلم بشی؟
نه؟
پس چی؟

یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میکنه و میگه:
"نه خیرم! من بزرگ شدم میخوام مامان بشم! اوهوم!"

راضیه خیلی زود شروع به حرف زدن کرد برای همین هم خیلی بیشتر از بچه های دیگه کلمات رو شیرین میگفت!
مثلن به یخچال میگفت: یسکال!
       به دنیا میگفت : دینا!
تا همین چند روز پیشا به نوت بوک میگفت: نوک بوت! که یه خدا خیر بدهی کلی باهاش تمرین کرد که بگه نوت بوک! بدون اینکه از ما اجازه بگیره! خوب من دوست داشتم هنوز بگه نوک بوت :)
خدایا شکرت!
خدای من!
خدای خوبم!
من ناتوانم...تو خودت مراقب آرزوهای قشنگ دخترم باش! 




کلمات کلیدی : دختر، عشق، فرزند، تولد، کودک، بچه، نی نی

شب آخر و قم و انتخابات

ارسال‌کننده : سادات موسوی در : 92/3/24 6:50 صبح

به نام خدا

 چهار شنبه شب، آخرین شب تبلیغات نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری بود.
آروم و قرار نداشتم، دنبال بهونه بودم که بزنم بیرون. چند ساعت قبل از غروب پیام دعوت یکی از دوستان رو دیدم که خانمهای ساکن قم رو دعوت کرده بود به یکی از برنامه های تبلیغی آقای جلیلی با سخنرانی و اینا...
یه پیام براش نوشتم و شمارمو گذاشتم و ازش خواهش کردم که فوری تماس بگیره. خلاصه از دوستم خواستم منو معرفی کنه به ستادهای دکتر جلیلی (بخش خانمها) که برم برای گزارش تصویری و الهی شکر با استقبال اونها رو به رو شدیم.

یکی دو ساعت بعد من و راضیه راهی ستاد مردمی دکترجلیلی تو خیابون زنبیل آباد(بلوار صدوقی) شدیم که مربوط به جبهه پایداری بود.

 

مکان ستاد زیر زمین یه خونه ی مسکونی کوچیک و ساده بود. با ستاد هایی که تهران تو دوره های قبل از نامزدها دیده بودم خیلی فرق میکرد. خانمهایی که اونجا فعالیت میکردن دخترهای جوون و پرانرژی و خوش اخلاقی بودن که در همون دقایق اول کلی با هم رفیق شدیم. دخترها کم کم داشتن ستاد رو جمع و جور میکردن و وسایل رو مرتب میکردن...دیگه شب آخر بود!

چند تا پسربچه ی شاد و سرحال اومدن به ستاد و یه سری عکس و پوستر خواستن. وقتی دستشون خالی برنگشت کلی خوشحال شدن و با عجله پوسترها رو بین خودشون تقسیم کردن.خوشحال و خندون از ستاد زن بیرون، سوار دوچرخه شدن و در حالی که بعضی شون پوستر تبلیغی آقای جلیلی رو به دوچرخه شون وصل کرده بودن رفتن به طرف خیابون اصلی.


من و راضیه هم کارمون تو ستاد جبهه پایداری تموم شد و با هماهنگی که تلفنی انجام شد به طرف ستاد حیات طیبه رفیتم خیابون بلوار امین. 

وقتی رسیدم نزدیک اذن بود و دخترها در حال وضو گرفتن بودن و بعد هم به نماز ایستادن.

دختر بچه ای که اونجا بود توجه منو به نقاشی که کشیده بود جلب کرد و گفت: "خاله ببین برا عموجلیلی چی کشیدم؟"

بعد از گرفتن عکس ها به خیابون دورشهر و صفاییه هم سری زدیم و عکس ها و پوسترهایی که برای انتخابات شوراها زده بودن رو دیدیم.

وقتی از کنار دفتر آقا تو خیابون صفاییه رد میشدم یه نگاه انداختم به داخل و جمعیتی که برای درس اخلاق آیت الله مصباح اومده بودن رو دیدم...درس اخلاق...نه بحث سیاسی...کیپ تا کیپ پر بود از جوونهای پرانرژی و مذهبی...
راستی شنیدم میگن امسال حداقل 4خانم وارد شورای شهر قم میشن...از عکس ها و پوسترهای اونها هم چند عکس گرفتم که بعدن نگن خانمهای قم فعال نیستن! اینم از شورای شهرش :)
و اما!
من به کی رای میدم؟
تا همین چند دقیقه پیش تردید داشتم ولی طی تحقیق و تفحص چند روزه، بالاخره به یک نفر رسیدم.
کسی که نگاهش به اقتصاد سرمایه داری نباشه...
کسی که اهل ریخت و پاش اضافه نباشه...
کسی که نگاهش به عدالت همون نگاه حضرت امام باشه و...
و نهایتن با خط خوردن گزینه های دیگه، من به آقای جلیلی رسیدم و حالا مطمئن هستم.
خدایا هرکس که رئیس جمهور شد دستشو بگیر و نذار امید ملت ایران نا امید بشه...آمممممممین :) 
پیوندها:

+   +   +   +

 




کلمات کلیدی : زن، انتخابات، ستاد، جلیلی، تبلیغات، خانم، بانو، سیاست، قم

عزیزم تولدت مبارک

ارسال‌کننده : سادات موسوی در : 91/12/28 2:56 صبح

به نام خدا
27 اسفند89 بود که خبر به دنیا آمدنش در وبلاگ خبرپارسی بلاگ درج شد: +

البته جناب مهندس فخری خیلی قبل تر از این تاریخ، در موردش، اطلاعاتی به من داده بودند؛ یادش بخیر...
میگویند آدم دوتا بچه دارد؛ فرزند جسمی و فرزند روحی...
یک جورهایی فرزند روحی من شده، پارسی نامه ی عزیز 

چه روزهایی که برایش غرق شادی شدم...
چه لحظه هایی که کنارش اشک ریختم...
چه بغض ها، چه حرف ها و چه تجربیات نابی که ارمغان پارسی نامه برای فکر و روح من شد.
قبل از اینکه تجربه ی سردبیری پارسی نامه را داشته باشم، در دلم بود یک روز نماینده ی مجلس بشوم.
 اما تجربه ی سردبیری پارسی نامه یک جورهایی شبیه نماینده ی مجلس شدن بود برایم...حالا بعد از اینکه سه دور سردبیری را پشت سر گذاشتم، به این نتیجه رسیدم که نمایندگی چقدر میتواند سخت باشد.
چه روحیه ی بالایی میخواهد، چقدر صبر و حوصله، آنقدر ایمان باید داشته باشی تا آخر خط مثل روز اول باشی اما اگر جوگیر شده باشی خیلی زود چراغ ذهنت خاموش خواهد شد.
و حالا میبینم توان چنین کاری را ندارم و خوشحالم که پیش از نماینده شدن فهمیدم که «من آدمش نیستم!»
نماینده ی مجلس ایده آل در ذهن من کسی است مثل مرحوم ابوترابی، کسی که واژه ی «ساعت اداری» برایش غریب و بی معنا بود! آنقدر کار میکرد، آنقدر کار میکرد نه تنها بیش از زمان اداری بلکه از اوقات شخصی و بلکه از استراحتش هم صرف نظر میکرد برای رسیدگی به کار مردم...و خیلی وقتها آخرهای شب که میشد پشت همان میزکارش ناخواسته خوابش میبرد، در واقع از هوش میرفت...روحش شاد...
حالا میفهمم که وقتی فرموده«زن ریحانه است، گل است، نه یک قهرمان!» مقصودش چه بوده! زن میتواند! بله میتواند مدیریت های کلان را هم به خوبی انجام دهد ولی روح لطیفش از حواشی کار آزرده خواهد شد! کارهایی مثل وزارت، نمایندگی و اینجور مدیریتهای بزرگ...
راستش را بخواهید وقتی خانم دستجردی را از وزارتش کنار گذاشتند خیلی خوشحال شدم. نه اینکه ایشان مناسب نبوده! نه! به خاطر خود این خانم خوشحال شدم که به آرامش برگشتند.

از موضوع اصلی دور شدم...
میخواستم بگویم:
پارسی نامه جان...تولدت مبارک :)

آنچه در تصویر میبینید دست پخت ماست...یک جورهایی شبیه پارسی نامه!

 




کلمات کلیدی : پارسی نامه

کبری جان خدانگهدار2

ارسال‌کننده : سادات موسوی در : 91/10/8 12:28 صبح

ادامه ی پست قبل

جمعیت هم همسر داغ دیده را خوب همراهی میکردند


دقایقی بعد

پیکر کبری روی دستها بلند شد و راه آمده را بازگشتند
رویشان را برگرداندند به حضرت معصومه و سلام آخر

 
چهره ه های وبلاگی درصد بالایی از جمعیت بودند.


خیلی ها هم با گوشی هایشان عکس و فیلم میگرفتند
یادگاری ازوداع با کبرای عزیز


از همان در که آمده بود از همان در هم از صحن حضرت معصومه خارج شد

آمبولانس چند قدم آن طرف تر ازدر منتظرش بود
امبولانس حرکت کرد و بین ماشینهای خیابان ارم محو شد


اما مادر همچنان ایستاده بود

و با چشمانش بهت زده رفتن کبری را نگاه میکرد

 


همیشه تبریک گفتن برایم خیلی راحت و تسلیت گفتن ازسخت ترین کارهاست.
خودم را جمع و جور کردم و وقتی مادر از جمعیت کمی فاصله گرفت، جلوو رفتم و توی چشمهای خیسش نگاه کردم و تسلیت گفتم
برای یک لحظه کبری را در عمق چشمهای مادر دیدم
کمی بعد
مادر، با کوهی از غم از دست دادن جگرگوشه اش و بار مسئولیت نوزاد دور روزه که شاید حتی چشمانش را به روی مادر نگشوده باشد
از ما دور شد
مادر رفت و او هم میان آدم های پیاده رو محو شد


پانوشت: 
خیلی تلخ بود
از همه بخصوص نزدیکانش عذر میخوام ولی به نظرم اخرین کاری بود که میتونستم براش بکنم.
برای شادی روحش فاتحه و صلوات




کلمات کلیدی : کبری قربانی، بوی پیراهن یوسف، سوزن بان، مهدی جو